مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
52
زينت المجالس ( فارسى )
تا دور شدى شدستم اى غيرت ماه * اندوه فزون صبر كم و حال تباه تن چون نى و بر چو نيل و رخسار چو كاه * انگشت بلب گوش بدر ديده به راه و هميشه زبان بنفرين فرزندان گشاده از مسبب الاسباب مسئلت مينمود كه از نسل ايرج شخصى ظاهر گردد تا كين او از اين دو بىباك بازخواهد و بعد از قتل ايرج باندك وقتى بروايت ثعالبى كه از اكابر مورخانست پسرى از ماه آفريد زوجهء ايرج متولد شد و چون فرزند را نزد فريدون بردند بنابر مشابهتى تمام كه در چهره و اندام با فريدون داشت او را منوچهر نام كرده به تربيت او پرداخت و منوچهر بسن رشد رسيده فريدون او را وليعهد گردانيد چون اين خبر بسلم و تور رسيد نامهها به يكديگر نوشته هر دو برادر از مشرق و مغرب در حركت آمدند و آذربايجان را محل ملاقات ساختند و در باب منوچهر كعبتين شرارت در طاس فكرت انداخته رأى ايشان بر آن قرار گرفت كه بنقش تزوير مهرهء خود را از آن ششدر برهانند و نايرهء جدال را به آب تدبير فرونشانند ليكن از مضمون اين بيت بى خبر بودند : مجو نقش مراد از طاس چرخ و مهرهء انجم * كه هرگز كعبتين دردمندان راست ننشيند لاجرم نامه بنزد پدر فرستادند و معذرت بسيار تمهيد نمودند و هديهء موفور و تحف غير محصور ارسال داشته پيغام دادند كه چون استماع افتاد كه از ايرج فرزندى متولد شده خواستيم كه با او ملاقات كرده عذر خواهيم و خزانهء كه در اين مدت اندوختهايم نثار او كنيم فريدون جواب داد كه : نهبينيد رويش مگر با سپاه * بسر بر نهاده ز آهن كلاه و چون سلم و تور جواب پدر شنيدند دانستند كه تبر تزوير ايشان بر سر تدبير فريدون كارگر نخواهد آمد لاجرم بر آن قرار دادند كه پيش از آنكه منوچهر لشكر بجانب ايشان كشد ايشان به طرف او حركت نمايند تا كارى ساخته شود و لشكرها جمع آورده روى بدار الملك پدر نهادند و صحن زمين از خون دليران رنگ اديم گرفت و سطح زمين از اجساد مقتولان با سقف فلك همراز گشت و سقف فيروزهفام از عكس خون مبارزان گونهء ياقوت رمانى گرفت . زمين شد بحر خون از قاف تا قاف * در آن كشتى سوار و كينه لشكر عاقبت سلم و تور بدست منوچهر بقتل رسيدند و آن سپاه موفور گسسته عنان